پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - مقدمهي بطلان - میراحسان احمد
مقدمهي بطلان
میراحسان احمد
از زمان ترجمهي اولين كتابها در «دارالترجمهي سلطنتي» در وليعهد نشين تبريز و «دارالسلطنهي تهران» كه شرح احوال «پطر كبير» و «ناپلئون بناپارت» بود، براي پي بردن به راز موفقيت اين فرمانفرمايان جهانگير اروپايي تا امروز ما با انبوه بي شماري از متون مدرن، متون فلسفي، علمي، ادبي و... در رشتههاي گوناگون روبهرو هستيم كه توليدات مكاتب مختلف فكري و متفكران گوناگون را در دورههاي مختلف، بدون نظم و به صورت درهم برهم در اختيار فارسي زباناني قرارداد كه عموما بدون نقد منظم و مضبوط، تحت تأثير اين يا آن جريان و سبك قرار ميگرفتند. لذا در همه جا آنچه كسب شد ـ اگر استثناها را در نظر نگيريم ـ بسيار سطحي، دست چندم، پريشان و پر از تقليد بود. با اندك آشنايي بريده بريده و خارج از مدار تحولات انداموار فكر غربي و گفتمانها و جدالها و نقد گام به گام نحلههاي فلسفي و انديشههاي مدرن، در پي مطالعهي چند كتاب و روزنامه و چه بسا چند مقاله و اعلاميه، پارهاي شيفتهي سوسيال دموكراسي، عدهاي شيداي ليبراليسم و گروهي پشتيبان دموكراسي شدند.
هنوز كه هنوز است بسياري از متون درجهي يك و تعيين كنندهي تفكر مدرن، متوني كه حاوي شالودههاي مدرنيت و يا مظهر تحولات فكري ـ فلسفي و ايدئولوژيك در حوزهي فلسفه، اقتصاد سياست، جامعهشناسي و فرهنگاند، به فارسي ترجمه نشده است. البته نسل زندهي كنوني با آموختن زبانهاي اروپايي و تحصيل در دانشگاههاي معتبر، امكان آشنايي بهتر با متون و غالبا انتقال غير مستقيم مطالب متفكران درجهي يك را در لابلاي آثار خود داشته است؛ اما هنوز يك جنبش برگردان منظم آثار ـ كه روند تحولات فكري جهان مدرن را با متوجهي اصيل و اصلي معرفي كند ـ و همراه آن، نقد عالمانهي انديشههاي منظم غربي در پرتو آگاهي اسلامي و مستقل ـ چنان كه شايستهي يك انقلاب عظيم اسلامي و هويت نوين فكري ما باشد ـ ديده نميشود. هر چند پس از انقلاب اسلامي آثار مهم و درجهي يك متفكران اصيل غربي به زبان فارسي ترجمه شده است، اما هنوز فاصلهي فراواني با تكاپوي خود آگاهانه و نقد مبسوط، وجود دارد.
در چنين موقعيتي، ترجمهي لوياتان «توماس هابز» و با ويرايش سي.بي مكفرسون و ترجمهي حسين بشيريه، اتفاق مباركي است. طبعا هر گروه در قرائت اين متن، بر اساس اصل خود رفتار ميكند؛ كساني كه پيروشعار تسليمطلبي برابر بت مدرنيتهاند، لوياتان را غولي خواهند يافت كه در سايهي آن ميآرامند و امنيت مييابند و پرو بال ميگيرند و چه بسا از اين پس، در نوشتههاي ژورناليستي، تكه پارههاي هابز مستقيم و غير مستقيم تكرار شود تا ضرورت جدايي سياست و دولت را از دين بازگو كند. اما متفكران بدون خود باختگي و با كنجكاوي علمي و نقادانه، اين بزرگترين و نخستين اثر فلسفهي سياسي به زبان انگليسي و اولين شرح جامع دربارهي دولت مدرن و كاركردهاي آن را مطالعه ميكنند و عميقا به موضوع جدايي سياست و دين در اين معتبرترين متن علمي غربي ميانديشند تا بدانند اين مهمترين ويژگي دولت مدرن كه محور تحليل هابز را تشكيل ميدهد، بر اساس چه استدلالهايي شكل گرفته است؟ و صحت و سقم آن كدام است؟
مطالعهي لوياتان يعني مطالعهي تئوري دولت، قدرت و سياست در طليعهي رشد مدرنيته.با اين كتاب مبناي علم سياست جديد كه هابز كوشش بي سابقهاي در تأسيس آن به خرج داده واضح ميگردد؛ علمي كه براي وصف دولت مدرن ـ كه به كمك فن و صناعت ساخته شده ـ به كار ميآيد تا اين موجود جديد را به مثابهي دستكار و دست ساخت انسان، يك انسان مصنوعي غول آسا معرفي كند كه در خدمت انسان طبيعي و براي حراست و دفاع او ايجاد شده است.
اين تمثيل، همانگونه كه مكفرسون و بشيريه مورد اشاره قرار دادهاند، تمثيلي كلي و اساسي است كه در سراسر كتاب براي توضيح دستگاه دولت به كار رفته است. تأكيد بر انسان مصنوعي كه به وسيلهي انسان تأسيس شده و حاكميت يافته، همچون روحي مصنوعي در كشور يا دولت مدرن، معنايي تاريخي و دوران ساز و جديد را در خود نهان دارد: اين كه از منظر اين نگاه جديد، ديگر بايد از ادراك حاكميت در سنت معرفت الهي جدا شد و آن را تنها و تنها بسان مصنوع انسان درك كرد.
در وهلهي نخست، خوانندهي فعال لوياتان متوجهي معناي تمثيل هابز خواهد بود؛ اين كه تمثيل دولت همچون انسان مصنوعي در بردارندهي چه كاستيهاي قابل استدلالي در درك حقيقت دولت است. در تمثيل هابز سيماي ابزاري و اندامي دولت و نهادهاي آن بسيار مهم است و اساس تفسير او را از قدرت و كاركرد آن، و گوهر علم سياست تشكيل ميدهد. هابز كتابش را چنين مطلعبندي ميكند:
«آدمي با فنون خود چنان از طبيعت (كه صنعتي است كه خداوند با آن جهان را ساخته و بر آن حكومت ميكند) در امور گوناگون اقتباس و تقليد ميكند كه ميتواند حيواني مصنوعي بسازد. اگر بپذيريم كه زندگي صرفا حركت اندامهاست و سرمنشأ حركت هم عمدتا دروني است، پس چرا نتوانيم گفت كه همه دستگاههاي خودكار (ماشينهايي چون ساعت كه به وسيلهي فنرها و چرخها خود را به حركت در ميآورند)، داراي حيات مصنوعي هستند؟ زيرا قلب چيزي نيست جز فنري و اعصاب چيزي نيست جز بندي و مفصلها چيزي نيستند جز چرخهايي كه به كل بدن چنان كه خداوند خواسته است حركت بخشند. فن صناعت از اين هم پيشتر ميرود و از عاليترين فراوردهي خردمند طبيعت ـ يعني انسان ـ هم شبيه سازي ميكند، زيرا آن لوياتان عظيمي كه كشور يا دولت (به زبان لاتين Civitas) خوانده ميشود، به كمك فن و صناعت ساخته شده است و صرفا انساني مصنوعي است كه از انسان طبيعي عظيمتر و نيرومندتر بوده و براي حراست و دفاع از او ساخته شده است و در آن حاكميت، هم چون روحي مصنوعي ميباشد كه به كل بدن زندگي و حركت ميبخشد و در آن [بدن مصنوعي] قضات و حكّام و ديگر كارگزاران قوهي قضائيه و مجريه، همچون مفاصل مصنوعي هستند. پاداش و كيفر (كه هر مفصل و اندامي به واسطهي آن به جايگاه حاكميت وصل شده و براي انجام وظيفهي خود به حركت در ميآيد)، رگها و اعصابي هستند كه همان وظيفه را در بدن طبيعي انجام ميدهند؛ ثروت و مكنت همهي اعضاي [كشور]، در حكم قوت آن هستند. حفظ امنيت مردم (Salus Populi) كار ويژهي اصلي آن است. مشاورين كه مطالب مورد نياز را به اطلاع ميرسانند، در حكم حافظهي آنند. عدالت و قوانين، عقل و ارادهي مصنوعي هستند. اجماع و توافق در حكم تندرستي، فتنه و شورش در حكم بيماري و جنگ داخلي در حكم مرگ آن موجود است. سرانجام اين كه پيمانها و ميثاقها كه به موجب آنها نخست اجزاي اين پيكر سياسي ساخته و سپس تركيب و يكپارچه شدهاند، همانند حكمي هستند كه خداوند در روز خلقت اعلام كرده و فرموده است: «پس انسان را خلق ميكنيم». (لوياتان، ص ٧١).
آغاز لوياتان حاوي مفاهيمي است كه گواه خدا باوري هابز و ظاهرا استواري اصول علم جديد بر نگاهي الهي است. البته با كمي دقت خواهيم ديد كه اين باور مبتني است بر تأثيرات يك ادراك مكانيكي ـ علماني كه ويژگي الهيات قرن هفدهم در حوزهي تفكر مدرن است. با اين همه، شالودهي بيان هابز داراي نوعي تزلزل دروني است؛ او مينويسد: «آدمي با فنون خود چنان از طبيعت در امور گوناگون اقتباس ميكند كه ميتواند حيواني مصنوعي بسازد» و درست در بين اين گزاره پرانتزي ميگشايد تا توضيح دهد كه طبيعت، صنعتي است كه خداوند با آن جهان را ساخته و بر آن حكومت ميكند. گويي اين اشاره براي تعريف طبيعت از منظر هابز، براي جلوگيري از سوء تفاهم، براي غلبه بر يك ترديد ناگفتهي دروني و يا براي رهايي از شرّ مزاحمتهاي كليسا گفته شده است.
اتفاقا به خاطر آن كه خود هابز به نحو سيال و لرزاني جايگاهش را در حوزهي باورهاي الهي مورد اشاره قرار داده، ما را برميانگيزد كه در اين خصوص تأمل كنيم؛ زيرا همين دوسويگي سرنوشت آتي علم مدرني را تعيّن ميبخشد كه همچون ركن مهمي از مدرنيّت، با جهان انسان پرستانه ـ و نه خدا باورانه ـ برخورد كرده و آنها را در عرض هم قرار دهد. پس ادامهي كنجكاوي مان در همين سطور آغازين لوياتان بي ثمر نخواهد بود؛ لااقل براي نشان دادن ماهيت مدخل بحث قدرت و دولت و سياست جديد و شكلگيري آن.
نكتهي شگفتي كه در وهلهي نخست ما را به خود جلب ميكند و به نظر ميرسد كه از پايههاي اصلي خطاي بزرگ آتي انديشهي مدرن و سنگ بناي كج نخستين بناي مدرنيت جديد باشد، حذف روح حقيقي هستي و تقليل آن به موجوديتي مادي است كه در پاراگراف نخست مقدمهاي كه هابز نوشته مُستتر است؛ چيزي كه آن تلاش ناكام هابز را براي جاري كردن روح الهي در طبيعت با ترديد روبرو ميسازد. لغزش بزرگ اين فكر، زماني شكل ميگيرد كه هابز ماشين دست كار آدمي را به سبب حركت خودكار، زنده و داراي روح اعلام ميكند و انسان را عليرغم روح، ارگانها و اعضاي اندامين، تا سر حد يك ماشين (قلب مساوي با فنر) تقليل ميدهد. امروز حتي ماترياليستهاي پيگير قادرند دربارهي اين تقليل و نگرش هيجان زدهي مكانيكي يك قرن گرفتار شيفتگي نسبت به اختراع ماشين، باترديد به پرسشگري بپردازند. از منظر الهي، اين تقليل دو سويهي حيات و روح و انطباق آن با كشور كاملاً مسجّل است؛ دولت را حيوان مصنوع يا انساني مصنوعي قلمداد كردن، تمثيل جالبي است، اما روح انساني را با روح اين انسان تازه پديدار شدهي به دست انسان طبيعي يكي كردن و آن را تا سر حد روح يك ماشين تقليل دادن، سرمنشأ همهي خطاها و حذف عنصر الهي در حيات انسان و اجتماع و حاكميت و بريدگي دانش از معنويت است. اديان و به ويژه اسلام، هرگز چنين تلقي دنياگرايانهاي را از روح، اين پديدهي پيچيده و رازناك الهي، نميپذيرند. لذا در وهلهي اول بايد گفت كه اين حكم هابز ناقص است كه آدمي با فنون خود چنان از طبيعت در امور گوناگون اقتباس و تقليد ميكند كه ميتواند حيواني مصنوعي بسازد.
مقدم بر اين، نكتهاي وجود دارد كه تمايز نگرش خدا باور را بانگرش مادي مشخص ميسازد، زيرا عين گزارهي فوق ميتواند حاوي يك خبر بياعتقاد به خدا باشد. درحالي كه در نگرش دين، انسان پيش از تقليد از هر چيز، آموختهي اسماء الهي است. او هر مصنوعي را كه ميسازد، به تبع صنع و صنعتگري الهي است: يعني اسم صانع در آدمي به عنوان انسان و اسم خلاق به عنوان انسان و اسم عالم به عنوان انسان در ادامهي همان صفات و اسماء الهي است كه در وجود انسان به وديعت نهاده شده است. انسان ذاتا صانع و خلاق و عالم و.. .آفريده شده و همين نيروي الهي در روح او سر منشأ ساختن هرچيز، هر مصنوع وهمهي دستگاهها و ماشين هاست.نديده انگاشتن اين حقيقت به وسيلهي هابز، درست همانجا كه داعيهي داشتن نگرشي ديني دارد و ميكوشد طبيعت را صنعتي بداند كه خداوند با آن جهان را ساخته و بر آن حكومت ميكند، لااقل ميتواند آن لغزشي به حساب آيد كه سبب كمرنگ كردن نقش عنصر روحي و الهي در عمل صانعانهي انسان شده است. كم كم اين فعل ـ كه مايهي عقلافزاري و سيطرهي تكنولوژي در جهان مدرن است ـ جدا از حضور فعل و نيروي الهي معرفي شده و انسان محور اين صنع قرار گرفته است كه باتقليد از طبيعت، ميتواند حيوان مصنوعي بسازد.
خطاي ديگر هابز، در نگرش دنياگرايانه و گيتي مدارانهاش آن است كه زندگي را صرفا حركت اندامها معرفي ميكند، او ميپندارد اعضاي يك ماشين و دستگاه خودكار (مثلاً يك ساعت) كه به وسيلهي فنرها و چرخها به حركت در ميآيد داراي حيات است آن را مصنوع بوسيلهي انسان خطاب ميكند.
ديگر بار، اين نيروي صنع و صناعت آدمي كه با تقليد از طبيعت شگفتي ميآفريند، آماده است كه از «عاليترين فراوردهي خردمند طبيعت» يعني انسان هم شبيه سازي كند و «لوياتان» را متولد گرداند كه همان «انسان عظيم» است. هابز انسان را عاليترين فراوردهي خردمند طبيعت اعلام ميكند، نه خدا.
البته او خواهد گفت: در سطر اول گفتهام طبيعت صنعتي است كه خداوند با آن جهان را ساخته و بر آن حكومت ميكند، اما خداوند با طبيعت جهان را نساخته. جزء معقول جهان با طبيعت ساخته نشده و انسان را هم خدا مستقيما آفريده، نه آن كه طبيعت را آفريده باشد و سپس طبيعت انسان را بيافريند. آشكار است كه تزلزل دروني مدل حدسي هابز، كاملاً بر اساس يك گمان اثبات نشده و يك فكر بطلانپذير موسمي ايجاد شده است كه فضاي فكري مناسبي را به وجود ميآورد كه عليرغم نجات گوينده از شرّ چون و چراي كليسايي، راه را براي يك تحريف خدا ناباورانه از خلقت انسان و اجتماع انساني باز ميكند.
همين خطا در يكي دانستن قلب با فنر و مفصلها با چرخها تكرار ميشود. بديهي است امروز هيچ خدا انگار هوشمندي نميتواند اين شالودههاي خطاآميز را نديده انگارد؛ شالودههايي كه سبب پايه ريزي تعاريف مدرن دربارهي دولت مدرن و جدايياش از دين شده است.
هزار بار بايد تكرار كرد كه اگر جدايي دولت و دين مبتني بر اين تمثيلات و مدلهاي حدسي باشد، هر روشنفكر مدرني حتما بايد مجددا آن را مورد بازخواني قرار دهد و از آن پرسش كند و شجاعانه شك عالمانه و عاقلانهاش را پي گيرد و نهراسد كه با بتهاي فكري مدرنيته درگير ميشود. مسلما نتيجهي ضرورت جدايي دين از دولت، مبتني بر همان صغري و كبراي غلط و نديده انگاشتن حضور الهي و روح متفاوت با نيروي حركت فنر و چرخ در قلب و وجود و اعضاي انسان است. اگر ضرورت بي وقفهي كاركرد روح و نفخهي الهي در وجود انسان و زندگي بخشي دم به دم آن و ناممكني زندگي جسم در غياب آن عنصر مجرد به درستي فهم ميشد و روح به حركت ماشين تقليل نمييافت، در آن صورت در حيات كالبد دولت و كشور به قول هابز يك انسان مصنوعي عظيم است، ضرورت حضور مداوم الهي ادراك ميگشت. هابز با يك خلط ساده و جايگزيني يك تمثيل ضعيف به جاي استدلال عقلي، امكان نفي اين حضور و ضرورت جدايي دين و دولت را در سراسر كتاب خود «اثبات» ميكند.
اگرچه درباره انطباق حاكميت در كشور با روح انسان در بدن و قوهي قضائيه و مجريه چون مفاصل وپاداش و كيفر چون رگها و اعصاب جاي حرف فراوان است و همهي كتاب كه بر اساس اين تمثيل بنا نهاده شده با تزلزل و اثبات عدم كفايت اين انطباق دچار ضعف دروني استدلال ميشود، با اين همه از اين قرينهپردازي مكانيكي ميتوانيم چشم بپوشيم و به اين نكته بپردازيم كه هرگز انسان برابر خدا نيست؛ ليكن هابز اين برابري را مسجّل ميداند. او پس از شرح آن كه انسان چگونه شبيه سازي ميكند و موجود عظيم و اعضاي لوياتان را ميآفريند تأكيد ميكند: «سرانجام اين كه پيمانها و ميثاقها كه به موجب آنها نخست اجزاي اين پيكر سياسي ساخته و سپس تركيب و يكپارچه شدهاند، همانند حكمي هستند كه خداوند در روز خلقت اعلام كرد و فرمود: پس انسان را خلق ميكنيم».
مسلما اين تساوي انگاري و در عرض هم قرار دادن سخن خداوند پس از خلقت انسان، با سخن انسان پس از «خلق» اعضاي لوياتان سراپا خطاست. هابز متوجه نيست كه حتي دولت و كشور مدرن به طورخلق الساعه و به وسيلهي ارادهي قائم به ذات انسانها پديدار نشده بلكه در تولد و مرگ گونههاي مختلف دولت و كشور و ملل و اقوام (چه درگذشته و چه در حال)، ارادهي الهي دخيل بوده و انسان بين جبر و اختيار زيسته و خلق كرده و پيمان اجتماعي بسته است. هيچ انساني نميتواند در كنار اراده و انديشهي بشري و عوامل فرا ارادي و جبري و غيراختياري و غير خلقي و مشتي ضرورتهاي بيربط به انتخاب مدافعان و بنيانگذاران دولت مدرن را در پيداش اين «انسان مصنوعي» نديده گيرد. اگر خدا در روز خلقت آدم فرمود پس انسان را خلق ميكنيم، اين سخن از آن رو داراي حقيت گوهرين است كه خداوند ارادهي محض و لا شريك است، اما انساني كه خود يك مخلوق است و در تجربهي تاريخي و موقعيت و سير فكرش وافق تعقل و موجوديتش گرفتار انواع عوامل فراارادي است ـ كه مهمترين و اصليترينش همانا عدم استقلال در برابر خداست ـ چگونه ميتواند كلام خدا را تكرار كند؟ مسلما پيدايش جامعهي مدرن، يك خلق ارادي مطلق مردمي در آستان تمدني نو نبوده و محصول انواع فرايندهاي پيشين و نيمه جبري است كه به هستي غرب و روح و تجربهي حياتياش بستگي دارد و آزمون آن مدنيّت شمرده ميشود. همساني و اين هماني در زبان انسان و زبان خدا به وسيلهي هابز، در مورد پيدايش دولت مدرن ريشهي اومانيستي و انسان پرستانه دارد و با فراموشي نقش آفريدگار مترادف است. پس طبيعي است كه در چنين كشور و جامعهي مدرني، جايي براي دين نباشد.